رها میشد ملتم
این روزها ، فرار
گرداب تنهاییست
این روزها ، زندان
صدای آشناییست
این روزها ، قاضی
مرا میخواند
نه
خدا را نمی گویم
دغل قاضی بیدادگاه را
این روزها ، زندان
شعری
با مردان آشناییست
از محمد تا سعید شاید هم ترور
این روزها ، پشت گوش دیدی
خنجر راهم دیدی
این روزها ، روز حکمرانان نامرئیست
قاضی ، دغل قاضی بیدادگاه
در انتظار خواندن حکم
اعتبارم را تهدید میکند
اما کور خوانده
من
اعتبارفروش نیستم
این روزها ، حکم
تیریست که در تاریکی محض
می گذرد از سر
تیری از چله کمان قاضی بی سر
گویی از من خون گدائی میکند
گوئی مجبورم
دست ها به میله فولادی زندان برسانم
تا رهایی یابم
این روزها ، زندان آزادی است
این روزها ، آزادی زندانی است
این روزها ، مرگ کیمیاست
و
زندگی اجبار است
همه میترسند
از قدرت خویش
از ایمان خویش
مبادا که رود به تاراج
من میترسم
از لحظه چوبه اعدام
که مبادا
پاهایم بلرزند
که مبادا بهراسم
کاش میشد
حکم اعدام داشت
آنگاه نبرد میکردم
و دژخیم را میکشتم
و
رها میشد ملتم





